کلينيک دام کوچک

به کجا می رویم؟

دیروز یکی از دوستانم ایمیلی برام فرستاد مبنی بر  تنزل اخلاقیات و انسانیت در جامعه ایران . و خلاصه این ایمیل مربوط به مقایسه دو اتفاق بود یکی مربوط به اواخر دهه سی  خورشیدی که هواپیمایی سقوط می کنه و حامل پول نقد بوده و ساکنان اطراف فرودگاه مهرآباد دست به اون پولها نمی زنند و اعتقادشان بر این بود که این پول متعلق به ما نیست و اتفاق دیگری که در زمستان سال 86 در جاده فیروزکوه رخ می ده و خودرو حمل پول با یک پراید تصادف می کنه و راننده پراید در حال مرگ بوده اما مسافران عبوری بدون توجه به آن فرد بدنبال جمع کردن پولها می رن. و اکر به راننده کمک می کردند زنده می ماند ولی او نهایتا می میره

تمام دیروز رو در فکر این دو اتفاق بودم که یکی از دوستانم به من خبر داد که برای یکی از مراجعین من مشکلی پیش آمده ظاهرا این خانم عادت داشت با پول خودش که حاصل حقوق کم اش هم بوده برای گربه های کوچه اشون گوشت و مرغ می خریده و شبها به اونها غذا می داده همسایه های محترم این دختر خانم می رن و علیه این خانم  ااستشهاد محلی جمع می کنن و علیه اش شکایت می کنن. و این هم یک تلنگر دیگه بود که مردم ما دارن به کجا می رن؟ اسم این کارها چیه؟ جز توحش  میشه اسم دیگه ای روی این به اصطلاح رفتارهای مدنی گذاشت؟  کسی که نتونه به یک حیوان محبت کنه میشه گفت که انسان است؟ و اتفاقا دیشب یکی دیگه از مراجعینم هم اومده بود و ایشون هم گربه ها رو خیلی دوست داره و این موضوع رو که تعریف کردم دیدم با ناراحتی تمام گفت همسایه های به ظاهر انسان ایشون هم عین همینکار رو با این خانم انجام دادن...

داریم کجا می ریم؟ توی خیابان مثل انسانهای قرون وسطی با هم رفتار می کنیم و با کوچکترین خطایی در رانندگی هر چی از دهنمون در بیاد نثار هم می کنیم و حاضر نیستیم یک لحظه به کلمات و حرکاتمان توجه کنیم...

بسیار خوشحالم که شغلم به گونه ای است که با فرشتگان بی زبانی طرف هستم که آزارشان به کسی نمی رسد و اتفاقا با انسانی تحت عنوان صاحب آنها سرو کار دارم که به نظرم از با شعور ترین طبقات اجتماعی هستند. . روز به روز که می گذره بیشتر با حیوانات ارتباطم صمیمی تر می شود روزهای اول کارم هر سگی که وارد کلینیک می شد بر حسب عادت حتما باید دهانش رو با باند می بستم ولی مدتهاست که سعی می کتم به اونها اعتماد کنم و از این اعتماد نتیجه هم گرفته ام کمتر سگی است که مجبور میشم دهانش رو ببندم  . سالها بود که یک مریض داشتم که پیکی نیزی تند خود بود و از وقتی که بهش اعتماد کردم و دهانش رو نبستم  تا با صاحبش می آد مطب می پره تو بغلم و تا اینجا است یک لحظه از من جدا نمیشه. و یا یک سگ دیگه رو بگم که تا صاحبش بهش می گه امروز می خوایم بریم پیش دکتر می ره دم در و قلاده اش رو به دندون می گیره و اصرار داره زودتر بیاد پیشم. و اتفاقا دیروز هم اومده بود تا در رو باز  کردم پرید رو من و ولم نمی کرد.. خلاصه چی بگم که این ابراز احساست رو با هیچ چیز دیگه ای نمی تونم عوض کنم و این انرژی های مثبت زندگی من رو در بر گرفته اند. وقتی سگی یا گربه ای مریض میشه  تا خوبش نکنم آروم نمی گیرم و اگر هم از مریضیش سر در نیارم  با هر کدوم از دوستانم که بشه مشورت می کنم تا راه حلی برای مداواش گیر بیارم و این شده زندگی من. و بخاطر همین  انرژی های الهی زندگیم همراه با آرامش خاصی شده و حس می کنم به هر چی که دلم خواسته دارم می رسم و عشق به این مخلوقات بی زبان پروردگار مایه سرزندگی من شده

نویسنده : دکتر فریبرز افروزی : ۳:۳٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم